تبليغاتX

 عشق من عاشقم باش

تو که آمدی...

 

تو که مرا فتح کردی
افتخارت توی هیچ کتابی ثبت نشد
تو که مرا فتح کردی باد می آمد
بالا رفتن سخت بود توی سرمای کریه بی راهه های من
تو که مرا فتح کردی تمام تن مرا مه گرفته بود
تو که مرا نشانه رفتی به خیال تمام آدم ها من زنده ای بودم که می خواست بمیرد
یا که شاید باید می مرد
تو که مرا نشانه رفتی فکر هاج و واج مرا از این چنین ساده زنده شدن دوباره ام ندیدی
...یا که شاید
تو که آمدی مرا یاد ماهی های سمجی انداختی که از مرگ زود رسشان نمی ترسند
تو که مرا توی بازی های لعنتی شطرنجی می بردی
روی هیچ تابلوی سفیدی هیچ قلم سیاهی هیچ نتیجه ای را به نفع تو نمی نوشت
تو که آمدی
صدای پایت هم نیامد حتی
تو بی صدا ترین و مایوس ترین کسی بودی که می توانست
مرا دوست بدارد

پس از این فتح های بی افتخار

پس از این تیر خلاص های منجر به زندگی

پس از این بازی های سیاه وسپید و... بی برنده...

.

.

.

.

.

پ.ن:عکس نداشتم


 

نوشته شده توسط ·▪●ღ جیگر طلا ღ●▪·˙ در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت


عاشق بمان...

 

 

هرگز عاقل نشو!

همیشه دیوانه بمان.

مبادا بزرگ شوی!

کودک بمان.

در اندوه پایانی عشق

توفان باش

و این گونه بمان.

مثل ذرات غبار در هوا پراکنده شو!

مرگ عیب جویی می کند

با این همه عاشق باش

وقتی می­میری...

 

 


 

نوشته شده توسط ·▪●ღ جیگر طلا ღ●▪·˙ در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت


انزوا ...

 

 

باران را از من جدا کنید
این روزها فقط آفتاب را می خواهم
همهمه را از من دور کنید
چند روزیست فقط به دنبال سکوتم

پرنده می خواهد چند روزی
خود را در قفس اتاقش
زندانی کند !!!

 


 

نوشته شده توسط ·▪●ღ جیگر طلا ღ●▪·˙ در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت


پاک کن ...

 

هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او که دائم بگوید:

                                                       "دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم"

و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم ...

و بگویم: " بس است دیگر! بگو دوستت ندارم، بگو از تو متنفرم، بگو برو گمشو!"

و او با بغض بگوید: " دوستت ندارم، از تو متنفرم، برو گمشو!"

 و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید: "هرچه گفتم دروغ بود، دوستت دارم، دوستت دارم"

و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوبازه بازی شروع بشود و من التماسش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید: " چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم، بس که عاشقت هستم به تو می گویم از تو متنفرم تا بخندی"

و بعد بپرسد : " حالا راضی شدی ؟ سبک شدی ؟"

و من بگویم: " نه، رفتن­ات، آمدن­ات، خنده­ات، گریه­ات، آشتی­ات، قهرت، عشقت، نفرت­ا­ت، دوری­ات، نزدیکی­ات، وصالت، فراق­ات، صدات، سکوتت، یادت، فراموشی­ات، مهرت، کینه­ات، خواندن­ات، نخواندن­ات و اصلاً بودن و نبودن­ات سنگین است، سنگین است، سنگین است."

بگویم: " اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند."


 

نوشته شده توسط ·▪●ღ سپیده ღ●▪·˙ در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت


نشانی ...

 

 

"خانه ی  دوست کجاست ؟"

در فلق بود که پرسید سوار؛

آسمان مکثی کرد؛

رهگذر شاخه­ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید،

و به  انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه­ی پرهای صداقت آبی­ست.

می روی تا ته آن کوچه که  از پشت بلوغ ، سر بدر می­آرد،

پس به سمت گل تهنایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی،

و تو را ترسی شفاف فرا می­گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی،

کودکی می­بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه­ی نور

و از او می­پرسی

خانه­ی دوست کجاست."


 

نوشته شده توسط ·▪●ღ جیگر طلا ღ●▪·˙ در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

RSS

POWERED BY: HO$$E!N
POWERED BY: $EP!DEH

http://irapic.com/picshow.php?id=163585