تبليغاتX
من!یک فاندامنتالیستم....پس هستم....!!!!

من!یک فاندامنتالیستم....پس هستم....!!!!

من!یک رئالیسم نیستم...پس هستم....!!!!

"سلام آقای امیا...

دیشب فهمیدم خدا هنوز من را دوست دارد.شاید برای اینکه شب ها با

 رئیس گنده ام،هر شب،دعوا میکنم و اسلیپ اور نمیکنم توی

 دیسکو...شاید برای این که میخواستم فقط یک دنسر باشم.نخواست م مثل

 زن های هارلم باشم...همین وبس.همین هم کم چیزی نبود،آقای ارمیا.دلم

 تنگ شده است برای وتن...

توی تهران،توی وتن،خیلی فاصله است میان دوست داشتن و...همین

 جوری نمی شود توی خیابان با کسی آشنا شد و بعد رفت خانه.این جا

فاصله "آی لاو یو و "میک لاو خیلی کم است...خشی البته میگوید در

ایران هم عشق و عشق بازی از یک ریشه اند.اما این جا خیلی سخت است که فقط دنسر بمانی...

می دانی آقای ارمیا!این حرف ها را البته شما نمیفهمی!چشم و گوش

بسته ای...سر کسی منتی ندارم.خیال می کردم کارم بادی آرت است.هنر

بدن.هنر تن.و می خواستم هنر تن م را بفروش م،نه تن م را...تن

فروشی نکرده ام،درست!اما تازگی ها فهمیده ام تن فروشی به ز خود

فروشی است...به ز وتن فروشی است...این را تو نمی فهمی اما میان

دار خوب می فهمد...حتی خشی نامرد هم...آن ها کاری بدتر از تن

فروشی کرده اند...به قول میان دار خود بی ناموسی،به ترین بی ناموسی

است!

چرا ما بی وتن شدیم؟!می خواهم برگردم ایران.دوست دارم برگردم

تهران و همان جا توی فرودگاه همه پاس دار ها را بغل کنم و هاگ

کنم.تا می خواهند بگویند روسری ت را جلو بیاور،آستین شان را

ببوسم.مکسیمم میبرندم اوین و کمیته ی خیابان وزرا دیگر.از سیاهی

بالاتر که نیست.قبلا هم که ایران بودیم مامان رعنا را برده بودند.من دلم

برای همه چیز وتن تنگ شده است.پاس دار های خیابان وزراش،قلیان

های خیابان دربندش، حلیم های دروازه شمیران ش...پاسدار هایی که به

آدم نگاه نمی کنند و سرشان را زیر می اندازند و اخم می کنند.قلیان

هایی که هر بار کشیدن شان-به قول خشی-دو ماه از عمر آدم را کم می

کند،حلیم هایی که روی شان یک وجب روغن نشسته است و سرشار از

کلسترول است...هوس همه ی این ها را یک جا دارم..

میان دار،رمزی،توی اتاق اش یک چمدان دارد که هیچ وقت بهش دست

نمیزند.پرسیدم ازش که چمدان ها را اوپن نمی کنی چرا؟می گوید این

چمدانی است که هر ایرانی دارد.هر ایرانی برای این که یک روز

برگردد به وتن...خشی ایرانی نیست...یعنی دیگر ایرانی نیست...برای

همین ندارد از این چمدان ها.اما من دارم.تو هم داری...دیشب این را

فهمیدم.وقتی که دیدم ت نشسته بودی تنها ته کوچه و کلی نور از سرت

می رفت به آسمان...

تو نمی دانی سوزی کیست؟حتم خیال داری که از ته بته عمل آمده

است؟قرار بود تاپ تن بالرین ها شوم،اما شدم بی هیا ترین رقاصه توی

ابتزال ترین کافه ها... از کشوری آمده بودم که اگر توی خیابان راه

میرفتی و ابری می آمد جلو خورشید،پسر و دختر به عینک آفتابی ات

می خندیدند که آفتاب بدم خدمت تان...و حالا این جا اگر جلو چشم وغ

زده شان بمیری از بی کسی و بدبختی،فقط لب خندی حواله ات می کنند

که:این بیزینس من نیست!ساری!

اما من برای شما عوض اش برای اولین بار رفته ام اتوزون!من ماشین

ندارم و برای همین اولین بار رفتم اتوزون.برای عروسی تان که آرمی

می گوید آخر ماه رمضان است،ترافیک-کن خریده ام؛از همان دوک

های احتیاط پلیس ها؛پلاستیکی ها؛از همان ها که رنگ ش قرمز و

سفید است،یا نارنجی و موقع بستن راه می گذارند توی خیابان.البته

رنگش مهم نیست.اصلا رنگش مهم نیست!خریدم ش برای قالب!یک

بسته 10 پوندی هم شکر گرفت م از"سم ز کلاب.شکر ها را ریخته ام

در آب گرم.بعد هی هم زدم اش.حالا چند روز است که دوک پلاستیکی

قرمز و سفید احتیاط را بر عکس گذاشته ام کنار آشپز خانه تا ببند و

خودش را بگیرد.بعد مجبورم بی خیال ده دلاری شوم که خرج دوک

احتیاط سفید و قرمز کرده ام.با تیغ ببرم ش و کله قند را از قالب بکشم

بیرون.جای مادر بزرگ م خالی که ببیند از هر انگشت سوسن اش یک

هنر می ریزد!دوست دارم روز عروسی تان قند بسایم سرتان و سوت

بزنم و برقصم برای تان...

توی "سم ز کلاب که رفته بودم شکر بگیرم،دیدم طناب پلاستیکی را

پنجاه در صد آف می دهند.می خواستم بخرم و به قول مادر بزرگ م

دخیل ببندم در خانه کسی که از پیشانی اش نور به آسمان می رود!

منتظر عروسی شما

سوزی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 14:0 توسط O●°•حسین•°●O| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:عکس های نمایشگاه کوچه های بنی هاشم استان قم

پ.ن:با اینکه دیره ولی ارادت دارم به خانم فاطمه زهرا

پ.ن:دعا کنید.واسه من.واسه همه.

پ.ن: خودش میدونه کیو میگم.قشنگه؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:5 توسط O●°•حسین•°●O| |

تو پشیمان می‌شوی
و گریه خواهی کرد
روزی که دیر شده ست
به می‌ر... افهم هم نخواهم گفت
که دیر شده ست برایش...
افهم! یا شیخ افهم...

نه مصریان به خانه باز نمی‌گردند
که خانه تمامی آنان میدان التحریر است
بمبی به نام فیس بوک گذاشتند
خنثی شد
بمبی به نام تویتر
ترکید
بمبی به نام تو و می‌ر
بمبی به نام ۲۵ بهمن
ترکیدید
در سطل آشغال!
حالا دنبال بمب‌های دیگرند
اما دوستان محمد عبده
و جمال عبدالناصر
و خالد اسلامبولی
نیاز به فیس بوک ندارند
و مصر
بدون اینترنت هم اموراتش را می‌گذراند
و بی‌نیاز به شیخ فضول و میر ذلول
همچنان که غزه و لبنان
با آن شعار مبارک پسندتان تا حال
ایستاد
و حالشان را گرفت
و مصر
هیچ نیازی به شیخ فتنه گر ندارد
خلاف رای شما
مصر به انقلاب ایران افتخار کرد
آقای سید ابراهام السلطنه
آقای اسرائیل زاده
آقای مهملباف
صدای مرا دارید؟
و از شجاعت ایران تعریف کرد
حتی گفت امام خامنه‌ای
اما نگفت خرت به چند شیخ بیسوات
دیدی
خلاف رای شما
نصرالله تنها با یک سخنرانی
اشک سعد حریری را درآورد
و سارکوزی و شما را
سرجایش نشاند.
حالا در مصر
تن‌ها باید لانه خرس و زنبور اشغال شود
وگرنه دستگاه‌های جاسوسی
کارشان را می‌کنند
باید مواظب سفیر انگلستان باشند
در تمام جهان
مواظب بی‌بی سی
وگرنه سی سال عقب می‌افتند
اگرچه مصر فهیم
مصر بزرگ
تمام این چیز‌ها را می‌داند


«من تیغ رویارو زنم...»
شما هیچ غلطی نمی‌توانید کرد
نه با هزار نفر
نه با صد هزار نفر
نه حتی با یک میلیون نفر
که ما شصت میلیون نفریم
و از لجتان ساندیس‌های ایرانی می‌خریم و می‌خوریم
اما به پپسی کولا رای نخواهیم داد
و هیچ نیازی به مک دونالد و کی اف سی نداریم
و هیچ نیازی به بی‌بی سی و صدای امریکا
شما شب را در استودیوی بی‌بی سی بخوابید
و صبحانه‌تان را در استودیوی صدای امریکا بخورید
شما برای خنده ما خوبید
گیرم که برلوسکنی فاحشه‌هایش را فرستاد
محملباف دوستان بازیگر امریکایی‌اش را
نوری‌زاده خواهران اسرائیلی‌اش را
گیرم که به نفع شیخ کروبی
خانوم هیلاری لشکر کشید
گیرم که با دروغ
طفلان معصوم را به خیابان کشیدید
باز هم شما کمترید
نه مولای ما به شما باج خواهد داد
نه ما
حسین (ع) با یک جبهه جنگید
علی (ع) با دو جبهه
مولای ما با چهار جبهه می‌جنگد
اما باکی نیست
من دیده‌ام پسران رهبر را
یک لاقبا و ساده
در میان همین مردم
و دیده‌ام بچه‌های فتنه گران را
سوار اسب و یله در انگلستان و دوبی
و دیده‌ام کدام شیخ
از شهرام خان پول گرفت
و دختر کدام شیخ
مربی اسکی و اسب داشت
و در محله لیان شانپو رای می‌خریدند
من تمام این‌ها را دیده‌ام
و فرش کهنه و ساده خانه آقا گواه است
و شام‌های ساده آقا را دیده بودم
در کرمان
من دیده‌ام کدامتان راست می‌گویید...
**
امشب ولنتاین نازنازی هاست
بادا بادا مبارک بادا
آن روز هم عاشورا بود
و والانتیان شیخ و تو بود
شیخ و گوگوش
می‌ر و سروش
والانتین است
شیمون پرز و نوری‌زاده
خانوم هیلاری و فائزه
مریم قجر با آن یکی شیخ فتنه گر
والانتین است و همه دست بزنند

جنگ ساندیس و کوکاکولاست
لطفا دست بزنید
باشد شما با شمشیر‌ها و سلاح‌های عجیب غریب هالیوود بیایید
ما با همین نی ساندیس می‌آییم
و با همین بچه‌های بسیجی
و با موتورهای دو ترک و سه ترک ساخت وطن
و با همین پیرزنان و پیرمردانی که هر سپیده شما را نفرین می‌کنند

افهم یا شیخ مهدی دیروز
افهم یا شیخ مینی جوب‌ها و گوگوش‌ها
یا شیخ گوگوش و داریوش
تو پشیمان می‌شوی
و گریه خواهی کرد
روزی که دیر شده ست
به میر افهم هم نخواهم گفت
که دیر شده ست برایش...
نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 18:55 توسط O●°•حسین•°●O| |

 

 Your image is loading...

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم؟

که باد از دل صحرا ما آورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که کی می گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست

که این غریب نهاده است سر به زانویش؟

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی ست وارث ان درد ها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

که روی شانه طوفان رهاست گیسویش

.

.

پ.ن:سلام.بعد چند وقت باز آمدم.

پ.ن:نمی گید زیارتم قبول؟

پ.ن:این کوچولو اسمش محمد یاسین هستش.

دوستش دارم.بزنید به تخته

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:57 توسط O●°•حسین•°●O| |

نام ونام خوانوادگي :كاظم تبريزي كلاس: دبستان

موضوع انشاء :سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

قلم برقلب سفيد كاغذ مي گذارم وفشار مي دهم تا انشاء ام را آغاز شود.سال گذشته سال

بسيارخوبي وپربركتي ميباشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي چرخ رفت وله گشت وما

در مجلس ترحيمش شركت كرديم وخيلي ميوه وخرما وحلوا خورديم وخيلي خوش گذشت.ماخيلي

خاك بازي كرديم من هرچي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم.در آن روز پدرم مرا با بيل

زد بدون بي دليل !من درپارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم ومن را از مدرسه

به بيرون پرت كردند.پدرم من رابه مكانيكي فرستاد تا كاركنم و اوستاي من هرروز من را

بازنجير چرخ ميزد وگاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين ميبست ودو سه

بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم

كمك ميكنم. مادرم من را درسال گذشته خيلي دوست ميداشت ومن را خيلي ماچ ميكند ولي

پدرم خيلي حسود است ومن را لاي در آشپزخانه ميگذاشت .درسال گذشته شوهر خواهرم

وخواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند وخواهرم بسيار حامله است وپدرم مي گويد يا پسر است

يا دوقلو ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي

خواهرم در نخواهد آمد!

درسال گذشته ما به مسافرت رفتيم وباقطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم راعصباني

كردم واو براي تنبيه من را روي تخت خواباند وتخت را محكم بست ومن تاصبح همان گونه خوابيدم!

پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشيد ومادرم خيلي ناراحت است وهي به من مي گويد :كپي اوغلي ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد پدرم عصباني مي شود.

درسال گذشته مابه عيد ديدني رفتيم ومن حدودا خيلي عيدي جمع كردم ولي پدرم همه

آنها را از من گرفت وآنتن ماهواره خريد كه بسيار بد آموزي دارد ومن نگاه نمي كنم

وپدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه ميكند وبشكن ميزند.پدرم درسال گذشته رژيم گرفته است وهر شب با دوست هايش آب وماست وخيار مي خورد ومي خندد وگاهي وقتا هم آب با چيپس وماست موسير

..

اين بود انشا

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 17:53 توسط O●°•حسین•°●O| |

Design By : Night Melody