پاییز آمد

 

 

کم کم داره سر و کله پاییز پیدا میشه.حتی اگه یه نفس عمیق بکشی میتونی بوش رو تو هزار توی روزهای گرم تابستونی احساس کنی.

یه خورده که توجه کنی صدای پاشو میشنوی که داره کم کم میاد و اگه دقت کنی سرماش استخونت رو میترکونه...

خدا کنه که زود تر بیاد. پاییز رو میگم.

از وقتی که بوی اومدنش پیچیده دلم بد جوری هوایی شده . دیگه افتاده به روز شماری ...

نمیدونم این پاییز براش چه زیبایی داره ...

روزهایی پر از ابر.. پر از هوای گرفته...پر از تاریکی وپر از دلتنگی های مدام ...

خیلی ازش پرسیدم که چرا اینقدربرای اومدنش بی تابی میکنه ولی اون هیچ جوابی برای گفتن نداره

فقط منتظره

 

 

من و گل رز

من و گل رز قرمزي که توي حصار شيشه اي محبوس شده بود . روبروي هم . با يک خروار دليل براي شاديهاي مشترک و يک کمي غصه براي همدردي !!!

 گل رز قشنگم تو منو ياد کسي که تورو بمن هديه کرد مي ندازي .ولي من .... نمي خواهي بگي که من تورو ياد اون کسي مي ندازم که تو رو توي اون شيشه ي کذايي کرده  !!!  اگه بخواهي ، يکروز زندان شيشه ايتو مي شکنم و ميارمت بيرون .

 ولي. ولي اونوقت مي ميري ...

آخه بيرون ، توي دنياي ما هوا خيلي سرده !!! مي دوني سرد چيه؟

 گلها تحملشو ندارن . من نمي خوام حصارتو بشکنم که بعدش ببينم که توي دنياي سنگي ما قلبت شکسته شده يا توي اين سرماي قلب آدمها قلب کوچولوي سرخت يخ زده باشه . ولي من مواظبت هستم . من دوستتم  !!!

ولي ... مي دوني چيه ؟

 مي ترسم تو معني دوستيو نفهمي !!!  آخه هر چي باشه تو يک گل پارچه اي هستي !!  يک گل مصنوعي با يک دنياي مصنوعي !!

 تو دوست من هستي ؟ يعني قلبت هم پارچه ايه ... ؟!!

بی تو ...

 

 

در بنفشه زار چشم تو

      من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

             من به بهترین بهار ها رسیده ام

 

ای غم تو هم زبان بهترین دقایق حیات من

              لحظه های هستی من از تو پرشده ست

                                                                    آه !

 

در تمام روز ، در تمام شب ، در تمام هفته ، در تمام ماه

در فضای خانه ،، کوچه ، راه

در هوا ، زمین ، درخت ، سبزه ، آب

در خطوط درهم کتاب

در دیارنیلگون خواب

 

 

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ...

 

 

 

« من باید از حسین معذرت خواهی کنم !!!

آخه بدونه هماهنگی آپ کردم !!!

حالا هم اگه اشکالی داشته باشه میرم پستمو پاک می کنم !!!»

 

وقتی تو نیستی ...

 

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم ...

 شب به پایان می رسه ، شب را نیز  دوست ندارم ...

‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی !!

 نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است !!

 اما این آسمان را نیز دوست ندارم ...

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم ؛

 شاید این بار او مرا دوست نداشت !

 شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت !

 و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره ... !!!

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند !

اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا !

 من ماندم و اشک های التماس !

 من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی !

 صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ...

 کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم ...

 به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ...

 اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت

 ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر .

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری !

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند !

 شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم !

 آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم ...

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند ...

کاش می شد من به جای تو می رفتم ... !!!