مکاشفه در آینه
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قم شروع شد
آینه خیره شد به من و من به آینه
آن قدر(خیره)شد که تبسم شروع شد
خورشید ذره بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم...شروع شد
.
.
.
فاضل نظری
پ.ن:به بهانه میلاد یوسف زهرا,حضرت مهدی(عج)
پ.ن:این شعر رو خیلی دوست دارم.باهاش خیلی فخر فروختم به بچه ها.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 21:9 توسط O●°•حسین•°●O
|