تو را ندیدم ، نشنیدم ، نبوئیدم

تو آمده بودی ، من به خود بودم ، تو را ندیدم ، نشنیدم ، نبوییدم …
به خود بودم ، گرفتار در روزمرگی …
بینای نابینا ، شنوای ناشنوا ، آمدی و ندیدمت ، نفهمیدمت …
آمدی و نشنیدمت حتی … پاورچین نیامدی ، هلهله کنان هم .
فقط آمدی مثل همه آمدن ها و رفتن ها . رفت وآمد هایی که نمی فهمیم ، نمی دانیم …
من به خودم بودم ، ما به خود بودیم ، سر در لاک خویش ، بنا به آنچه خود می خواهیم ، شنوا به آنچه خود می خواهیم !!!
آمدی ، آمدنی که انتظارش نکشیدیم ، استقبالش نکردیم …
آمدی و ماندی ، ماندنی یک ماهه ، آمدنت فرصتی بود برای "به جز خدا ندیدن"
فرصتی برای حال خوش داشتن ، باید بیدار می ماندیم و میدیدیم …
باید هوشیار میماندیم و می شنیدیم …
پلک هامان سنگین شد اما ، و خواب ما را ربود …
هوشیاری از کف دادیم …
فکر کردیم که آمده ای که گرسنه بمانیم و تشنه ...
پس روزهای بودنت به گرسنگی گذشت ، به تشنگی ، به زبان بستن بر خوردنی وآشامیدنی …!!
نیامده بودی تا گرسنه بمانیم … !!
آمده بودی تا باشیم به فکر خویش ،تا ببینیم گرسنگی گرسنگان …
تا به یاد آوریم آن خالق مهربان
از آمدنت اما فقط گرسنگی را فهمیدیم ، تشنگی را …
آمدی و رفتی ، آمدنت را استقبال نکردیم ، رفتنت را بدرقه …
چه دیر آمدی … چه زود رفتی … !!!