تو که مرا فتح کردی
افتخارت توی هیچ کتابی ثبت نشد
تو که مرا فتح کردی باد می آمد
بالا رفتن سخت بود توی سرمای کریه بی راهه های من
تو که مرا فتح کردی تمام تن مرا مه گرفته بود
تو که مرا نشانه رفتی به خیال تمام آدم ها من زنده ای بودم که می خواست بمیرد
یا که شاید باید می مرد
تو که مرا نشانه رفتی فکر هاج و واج مرا از این چنین ساده زنده شدن دوباره ام ندیدی
...یا که شاید
تو که آمدی مرا یاد ماهی های سمجی انداختی که از مرگ زود رسشان نمی ترسند
تو که مرا توی بازی های لعنتی شطرنجی می بردی
روی هیچ تابلوی سفیدی هیچ قلم سیاهی هیچ نتیجه ای را به نفع تو نمی نوشت
تو که آمدی
صدای پایت هم نیامد حتی
تو بی صدا ترین و مایوس ترین کسی بودی که می توانست
مرا دوست بدارد

پس از این فتح های بی افتخار

پس از این تیر خلاص های منجر به زندگی

پس از این بازی های سیاه وسپید و... بی برنده...

.

.

.

.

.

پ.ن:عکس نداشتم